کد خبر: ۴۲۶۹۰
تاریخ انتشار: ۰۹ دی ۱۳۹۷ - ۱۱:۳۱
جیم مایلز
آنچه به واقع در حال رخ دادن است از دست رفتن قدرت کلی آمریکا در تمام جنبه های اقتصادی، دیپلماتیک و نظامی است. این تحول تنها به این دلیل رخ نداده که پنتاگون وزارت امور خارجه را تحت الشعاع خود قرار داده است، گرچه بخشی از مشکل همین است.
به گزارش پایداری ملی، بازیگران  سیاسی  آمریکا در حال نگارش مطالب مختلفی درباره سیاست خارجی آمریکا هستند که واجد دیدگاهی از درون و خاص است که می تواند بینش خوبی را نسبت به نحوه اجرای دیپلماسی آنها به همراه خصوصیات فردی برخی از بازیگران دخیل در این فرایند به دست دهد. کتاب «جنگ با صلح: پایان دیپلماسی و افول قدرت آمریکا» نوشته رونان فارو  با توجه به دورنمایی که او طی ایفای نقش خود در درون این وزارتخانه به دست آورده است، در ارائه برخی از خصوصیاتی که در عملکرد وزارت امورخارجه آمریکا نقش دارند تصویر خوبی به دست می دهد. البته این کتاب در مورد سازوکار واقعی این وزارتخانه ضعف هایی دارد و اگرچه کاملا تناقض آمیز نیست، اما برخی از اشکالاتی را که پشت منطق تصمیم گیری های وزارت امور خارجه قرار دارد به خوبی نشان می دهد.

این کتاب اصولا با هدف انجام یک کند و کاو در مورد افول وزارت امور خارجه و واگذاری بازی به ارتش و پنتاگون به جای تداوم استفاده از دیپلماسی برای حل مشکلات جهانی نوشته شده است. به باور فارو ایالات متحده «تجزیه و تحلیل های کل نگرانه و اندیشمندانه خود را در ارتباط با سیاست خارجی از دست داده و خود را از قید ضروریات خلاص کرده، یعنی همان ویژگی هایی که زمانی دیپلماسی آمریکا را شکل می داد.» این «داستان یک دگرگونی در نقش ایالات متحده در میان کشورهای جهان است.»

فارو علاوه بر آنکه موفق نمی شود ربط استدلال های خود را با منطق بالا حفظ کند، همچنین (که جای تعجبی  ندارد) یک نگرش محوری استاندارد را حفظ می کند که آمریکا نسبت به رخدادها دارد، نگرشی که خود را در اشاره ای که به ویتنام می کند نشان می دهد؛ «جنگی که اولین تلاش دوران مدرن در مبارزه با شورشیان بود... و در عین حالی که هدف حفظ جان غیرنظامیان آسیب پذیر را  تامین کرد، توانست وفاداری خود را از طریق برنامه های اجتماعی نشان دهد.» اگر محو کردن روستاییان از دهکده هایشان با زور و اجبار یا اصلا قتل عام آنها - همچنان که در مای لای رخ داد - و اگر برنامه فونیکس پنتاگون مثالی است از «برنامه های اجتماعی»، پس مقابله با شورشیان در دوران مدرن، به طرز قابل فهمی اقدامی خشونت آمیز و متکی بر نیروی نظامی است. ولی من نمی توانم با اطمینان بگویم که فارو به مورد ویتنام به عنوان مثالی مثبت در جهت اثبات استدلال خود استفاده می کند یا به عنوان شاخصی برای عکس این. اگر در ویتنام دیپلماسی به کار گرفته شده بود، رای گیری تحریم شده سازمان ملل برگزار می شد و ویتنام شکل یک کشور سوسیالیستی صلح آمیز را به خود می گرفت؛  کشوری که ستایشگر قانون اساسی آمریکا می شد!

تهدیدات نظامی - مشت نه چندان پنهان
استدلال افول وزارت امورخارجه، از این مواضع اولیه فراتر می رود و از سناریوهای بین المللی مختلف سردر می آورد که برای کسانی که اخبار جریان اصلی را دنبال می کنند امری معمولی است. بخش اول کتاب فارو عمدتا بر ریچارد هالبروک متمرکز است و به خاطر استفاده از دیپلماسی قدرتمند برای حل هرج و مرج یوگسلاوی با توافقات دیتون، او را تایید می کند. اما «هالبروک فقط با حمایت کاخ سفید و تهدید به حمله نظامی بود که توانست توافق دیتون را به شکل معناداری به پیش ببرد و به آن دست یابد.»

فارو می نویسد علاوه بر این «هالبروک معمولا درباره استفاده از یک دوره حداکثر فشار نظامی به عنوان اهرمی برای آوردن طرف ها به سر میز مذاکره سخن می گفت. این تاکتیکی بود که او در بالکان توفیق زیادی در آن یافت.» یک نتیجه گیری منطقی از این دو اظهارنظر این است که این نیروی نظامی بود که موفقیت را تضمین کرد نه دیپلماسی. «دیپلماسی» هالبروک در کنار یک نیروی نظامی  غالب و آماده فراخواندن، در اصل تهدید به استفاده از نیروی نظامی بود و نه به معنای دقیق دیپلماسی: یعنی «مهارت در مدیریت روابط بین المللی، مهارت و زیرکی در روابط شخصی، تدبیر.» (لغتنامه آکسفورد)

فارو هنگام بحث درباره روابط با پاکستان و طالبان، می گوید که مخالفت با هالبروک «می توانست  دوره پتانسیل حداکثری آمریکا در منطقه را تقلیل دهد.» بعد از تشدید حضور نیروهای آمریکایی بود که هم طالبان و هم پاکستانی ها انگیزه های لازم را برای آمدن به پای میز و واکنش نشان دادن به سخنان جدی پیدا کردند.» بسیار خوب، در اینجا نیز این استدلال برای دیپلماسی به جای هر گونه «مهارت و زیرکی در روابط شخصی» بر نیروی نظامی اتکا دارد.

اهداف سیاست خارجی؟
فارو هنگام طرح استدلال های خود درباره  رد مطلق دیپلماسی ترامپ به نفع راه حل های نظامی - در اصل ترامپ مسئولیت را به نیروی نظامی  واگذار کرده (همانطور که بوش سیاست های دولت را به چنی و نئوکان ها واگذار کرده بود) ـ می گوید که یکی از کارکنان وزارت امور خارجه از این ابراز نگرانی کرده که یک کارزار نظامی در سوریه «به بهای اهداف سیاست خارجی دراز مدت تر آمریکا در منطقه تمام می شود.» خلاصه چند سطر بعدی سخنان او این است که «این روابط (با ستیزه جویان نیابتی) همواره به سازش های خوبی با آنها درباره حقوق بشر و منافع راهبردی گسترده تر انجامید.»

چیزی که در سراسر این کتاب تعریف ناشده باقی می ماند این است که این «منافع راهبردی گسترده تر» چه هستند، «اهداف سیاست خارجی در منطقه چه هستند؟» دمکراسی؟ آزادی؟ حاکمیت قانون؟ مدرنیزاسیون؟ مهار روسیه؟ حفاظت از نفت؟ حفاظت از دلارهای نفتی آمریکا؟ هژمونی جهانی؟ سلطه تمام عیار؟  من از روی حرف هایی که شما بلند بلند بر زبان می آورید نمی توانم بفهمم که چه می گویید، ولی می دانم کدام یک از موارد فوق پاسخ سئوال است، با این حال همه این موارد  در این کتاب از دایره بحث ها بیرون می مانند.

یک نشانه از این اهداف در آخرین فصل کتاب به دست داده می شود، آنجا که فارو دیدگاهی را در مورد قدرت دیپلماتیک فزاینده چین ارائه می کند: «اگر چین بتواند قدرت دیپلماتیک خود را با همان سرعتی که تکامل می بخشد به عنوان نیرویی برای توسعه اقتصادی نیز به کار گیرد، آمریکا یکی از مهم ترین اجزای شکل دهنده قدرت های بزرگ جهان را واگذار خواهد کرد.» جالبی این استدلال در این است که نیروی نظامی را کنار می گذارد: قدرت اقتصادی و دیپلماتیک چین در سراسر آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین متکی بر حمایت نظامی نیست و با استفاده  از گسترش نیروی نظامی خود هم اکنون فقط به دنبال عقب راندن حضور آمریکا در غرب منطقه پاسیفیک است.

سیاست وزارت امور خارجه
وقتی به کسانی فکر می کنم که پست وزارت امور خارجه را اشغال کرده اند، می بینم ندرتا پیش آمده که این وزارتخانه بر اساس رهنمون های دیپلماسی عمل کند. دیپلماسی هیلاری کلینتون شامل یک کودتای نظامی در هندوراس برای سرنگون کردن یک دولت دمکراتیک بود که تلاش می کرد اصلاحات ارضی و اجتماعی را به اجرا بگذارد. بعدا او گفت که دلیل عملکرد او در لیبی برای خلاص شدن از شر قذافی، نه تنها نداشتن دیپلماسی از سوی او یا جلوگیری فرضی از یک نسل کشی نبوده، بلکه به منظور جلوگیری از فروش نفت لیبی با پولی جز دلار آمریکا به چینی ها انجام شده است. دیپلماسی آمریکا در مورد لیبی کاملا متکی بر نیروی نظامی بود.

این فهرست تا وزرای امور خارجه پیشین تر نیز ادامه دارد. کوندالیزا رایس انتخابات های دمکراتیک در فلسطین در سال 2006 را نادیده گرفت که به  تبدیل غزه به یک زندان باز از  سوی اسرائیل منجر شد. شهرت اصلی کالین پاول کاملا به ارائه گزارشی دروغین در سازمان ملل در ارتباط با عراق و نادیده گرفتن اطلاعات موثقی بود که نشان می داد عراق دارای سلاح اتمی یا کشتار جمعی نیست. درخشان ترین اظهار نظر مادلین آلبرایت این بود که تایید می کرد 500 هزار کشته در عراق برای حفظ  تحریم ها علیه صدام حسین، بهایی بود که ارزشش را داشت، اظهارنظری که کاملا درخور دیپلماسی آمریکا بود. دیپلماسی جیمز بیکر شامل تهدید به حمله اتمی برای از میان برداشتن صدام حسین و عراق در طول بحران کویت در سال 1991 بود. هنری کیسینجر در ترک خصومت بین آمریکا و شوروی نقش داشت، اما همچنین از کودتای نظامی پینوشه علیه آلنده و از «جنگ کثیف» آرژانتین با استفاده از جوخه های مرگی که توسط آمریکا آموزش دیده بودند نیز پشتیبانی کرده بود.

اما حرف از این ها فراتر می رود. بله، همانطور که فارو می گوید دیپلماسی آمریکا ضعیف تر شده و پنتاگون دست بالا را پیدا کرده است. واقعیت این است که دیپلماسی آمریکا همیشه به تهدیدات آمریکا به استفاده از نیروی نظامی متکی بوده که گاه درحد حرف باقی مانده و گاه به اجرا نیز گذاشته شده است. از همان ابتدا محرک اصلی گسترش طلبی آمریکا مبتنی بر تهاجم نظامی بوده است. با رخدادهای جاری چهره دیپلماسی اصولا ناپدید شده است، مگر آنکه تهدیدات «مرد موشکی» ترامپ را به عنوان دیپلماسی و «مهارت و زیرکی در روابط شخصی» به حساب بیاوریم.

آنچه به واقع در حال رخ دادن است از دست رفتن قدرت کلی آمریکا در تمام جنبه های اقتصادی، دیپلماتیک و نظامی است. این تحول تنها به این دلیل رخ نداده که پنتاگون وزارت امور خارجه را تحت الشعاع خود قرار داده است، گرچه بخشی از مشکل همین است. در این کتاب تمام زمینه های این امر در روابط بین الملل مورد بحث قرار نمی گیرد، مواردی چون نادیده گرفتن ظهور روسیه به عنوان یک قدرت نظامی، عمل کردن مستقل  و مبتنی بر منافع آمریکا، نادیده گرفتن  پیوندهای غیررسمی اقتصادی و نظامی / امنیتی بین روسیه و چین و دیگر شرکای آسیایی. همچنین افزایش آگاهی های جهانی در این باره که ماهیت نیات آمریکا شکلی کاملا خودمرکزگرایانه دارد و هدف از آن کنترل هژمونی خود است، در کنار توانایی کشورها برای مقاومت در برابر این کنترل از نظر نظامی و اقتصادی از جمله  زمینه های موجود است. وقتی سخن از ابتکارات دیپلماتیک آمریکا به میان می آید تنها چیز لازم این است که زمینه های موجود  نیز در نظر گرفته شوند اما چنین نمی شود.

گزاره  اصلی کتاب یعنی «جنگ با صلح» درست است، اما با وجود نادیده گرفتن اطلاعاتی که می توان از زمینه های موجود به دست آورد، تلویحا می گوید که در برخی مواردی دیپلماسی واقعا کار کرده است؛ که اگر هم چنین باشد همانطور که فارو می گوید با حمایت از تهدیدات  واقدامات  نظامی بوده که چنین اتفاقی افتاده است. گذشته از نقص های منطقی این استدلال که اشاره کردم، «جنگ با صلح» کتابی است که به قدر کافی روشنگرانه هست و دیدگاه مفیدی  را از رقابت های تنگاتنگ و دخل و تصرفات موجود در درون دولت به دست می دهد.
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: